+ دعای خالصانه یک کودک

:خدایا، لطفا برای خانمهای فقیری که توی کامپیوتر بابام هستند لباس بفرست

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ رفتنی پیش من بودی ، برگشتنی پیش مامانت

یه بار یه بچه از باباش میپرسه : بابائی وقتی شما با مامانی میرفتین ماه عسل من هم بودم ، بابائه میگه آره عزیزم تو هم  بودی ... رفتنی پیش من بودی ، برگشتنی پیش مامانت

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ شیرکاکائو

یه بچه ایی تازه بدنیا اومده بوده ، شیر مامانشو نمی خورده ، هر زن دیگه ای هم آوردن ، فایده نداشته بچه شیر اونا رو هم نمی خورده تا اینکه یه زن سیاه میارن بچه شیرشو می خوره بابائه می گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شیرکاکائو می خواستی ما نمی دونستیم

نویسنده : مهدی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ فندک

مادر : پسرم ، من دارم می رم خرید یه وقت به کبریت دست نزنی ها
پسر : نه مامان جون  من خودم فندک دارم 

نویسنده : مهدی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ معلم

معلم: وقتی می گوییم:

« دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند. »

 «میل» در این جمله چه نوع کلمه ای است؟

 دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه ! »

نویسنده : مهدی ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ ابتکار

مادره به بچش میگه : می دونم موهای خواهرت رو کشیدی شیطونه گولت زد. بچه هم میگه :آره ولی لگدی که تو دلش زدم ابتکار خودم بود

نویسنده : مهدی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+  

شنیدن تعاریف عشق و ازدواج و پاسخ سوالاتی که درباره عشق از کودکان پرسیده شده می تواند به شناخت بیشتر روحیه کودکان کمک کند. در اینجا پاسخ های متعدد کودکان را در مورد عشق و ازدواج (در 2 گروه سنی) خواهیم خواند.

ابتدا پاسخ های کودکان 5 تا 10 سال را که به سوالاتی در مورد عشق و عاشقی پاسخ داده اند بخوانید :

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
"۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و به همدیگر ابراز علاقه کنید." جودی، 8 ساله
"مهد کودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!" تام، 5 ساله

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ نمره صفر

پدر: بگو ببینم چرا تو همیشه نمره صفر می گیری؟
پسر: چون من ته کلاس می نشینم.
پدر: چه ربطی دارد؟
پسر: آخر شاگردهای کلاسمان زیادند، وقتی نوبت من می شود، دیگه نمره ای جز صفر نمی ماند!

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+  

اولی: تا به حال به هیچ کدام از آرزوهای دوران کودکی ات رسیده ای؟
دومی: بله، وقتی بچه بودم و مادرم موهایم را شانه می کرد، آرزو داشتم کچل بشوم!

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ استدلال ضعیف

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+  

بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟
بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ عکس یادگاری

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ استدلال

کشیشى سر کلاس درس از بچه‏ها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش
.

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ آدرس

بچه ای که گم شده بود می ره پیش پلیس می گه: ببخشید شما خانومی رو ندیدید که من پیشش نباشم؟

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ حرف حق

پسر کوچکى از مادرش پرسید: وقتى که من به دنیا آمدم تو کجا بودى؟
در بیمارستان عزیزم.
پدرم کجا بود؟
البته در دفتر کارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، کجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر کنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مى‏آیم، کسى نیست

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ بابا از نگاه بچه

به یه بچه میگن اون چیه که به ما گوشت، شیر، ماست، کفش، لباس میده؟
بچه میگه: بابام !!!

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک