+ دلالان

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟

گفت: دلالان را.

گفتند: چرا؟

گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،

ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

نویسنده : مهدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ احسنت

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.

رفیقش گفت: (( احسنت)) .

تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟

گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).

نویسنده : مهدی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ بانوی زیبا

عبید گوید ، بازرگانی را بانویی زیباروی بود ، به نام زهره  ، پس چون قصد سفر نمودی ، بانو به مباشر پیر خود سپردی ، و به او سفارش نمودی ، که اگر زهره را خطایی بودی ، لکه ای به رنگ نیل ، بر دامن سپید او نگاشتی ، تا علامتی بودی ، به هنگام بازگشت ، پس سالی بعد ، مباشر را بنوشت :

کاری نکند زهره ، که ننگی باشد .

بر دامــن او ، ز نیل ، رنگی باشد .

و مباشر جواب بداد که :

گر ، در آمـدن خواجه درنگی باشد .

این زهره ز نیل ، چون پلنگی باشد. 

 

نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ گم شدن

مردی خر گم کرده بود. گرد شهر می‌گشت و شکر می‌گفت ، گفتند : چرا شکر می‌کنی. گفت: از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودمی.

نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک