+ داستان روباه و کلاغ ورژن ۲۰۱۰

کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ مرد چهار زنه

دوستی داشتم لرستا نی یار دیرینه ی دبستانی دیدمش بعد سالیان دراز همرهش چار زن همه طناز مات و مبهوت گشتم از حالش که لری آهوان به دنبالش گفتمش: چهار زن ؟ خدا برکت ! تو چگونه کنی ز جا حرکت گفت : این کار ماجرا دارد هر یکی حکمتی جدا دارد اولی را که هست خوشگل و ناز من گرفتم ز خطه ی شیراز تا که شب ها قرینه ام باشد سر او روی سینه ام باشد بهر اوقات روزهایم نیز زن گرفتم ز خطه ی تبریز چون زن ترک، خوش بر و بازوست
Mgh Mgha:
خانه دار و نظیف و کد بانوست دست پختش که محشر کبراست بهتر از آن، سلیقه اش غوغاست ظرف یک سال بسته ام بارم چون زنی هم ز اصفهان دارم کشد از ماست تار مویی را یادمان داده صرفه جو یی را درکم و بیش اوستاد ست او متخصص در اقتصاد است او بس که در اقتصاد پا دارد بی گمان فوق دکترا دارد زن چارم که ختم آنان است شیری از خطه ی لرستان است گفتمش با وجود آن سه هلو زن چارم بر ای چیست؟ بگو گفت گهگاه بنده گشتم اگر عصبانی ز همسران دگر آن زمان جا ی آن سه تا، بی شک این یکی را کشم به زیر کتک

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها: حکایت طنز
comment نظرات () لینک


+ برترین اعترافات احمقانه مردم

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد برینه تو چشمام.... اسکل بودم :دی

 

 

 

اعتراف می‌کنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *ونی خودت پاشو برو بگیر....... و من خیلی‌ خجالت کشیدم

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهدی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ چرا سوال بیهوده

سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!

رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهدی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها: حکایت طنز
comment نظرات () لینک


+ مهمانی ملا

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد…
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی…
ملا قبول کرد، شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است !!!
دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید…
دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا ، انگار نهاری در کار نیست ؟!
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده !
دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود…
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم…!
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید؟! دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده !!!
گفتند : ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند ؟!
ملا گقت : چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. ..
نویسنده : مهدی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ وصیت نامه

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشت های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناساییم به همراه دو قطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که برای آنها هم جا باشد

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها: حکایت طنز
comment نظرات () لینک


+ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها: حکایت طنز
comment نظرات () لینک